تبليغاتX
▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توی این دنیا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

یه روز میاد

میفهمی آسون ترین کار توی این دنیا، حرف زدن با من بود...

سعی کن اون روز واسه گفته هات، 

بی بهانه باشی...



نگاشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت 9:20 بعد از ظهر نويسنده: متین| |

بهت که گفتم از این اعتیاد می میرم . . . تو که نیستی من از کی لب بگیرم...

...



نگاشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 4:24 بعد از ظهر نويسنده: متین| |

گاهی واسه هر یک کلمه ای که از دهنت بیرون میاد

باید ده خط توضیح بدی...

گاهی انگار تو از مریخ اومدی و اینجا

هیچکس نمیفهمه چی میخوای بگی...



نگاشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 0:4 قبل از ظهر نويسنده: متین| |

آدم ها با هم فرق دارند... 

مهم اینه با کسی باشی... 

که تفاوت های خوب تورو نسبت به بقیه میبینه



نگاشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 2:18 بعد از ظهر نويسنده: متین| |

«عکاس: خودم - عکس: درخت ماندگار»

یه بعد از ظهر،

پر بودیم از سایه ی درختی که

تا غروب بالای سرمون بود...

فکر کن!

چه ها که نکردیم

چه ها که به هم نگفتیم...



نگاشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 9:20 بعد از ظهر نويسنده: متین| |

خواستم پیش تو آیم

اما در این جا

درها از بیرون قفل می شود...



نگاشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 7:7 بعد از ظهر نويسنده: متین| |

چیزی که همیشه توی زندگی باید واسش وقت داشت

یه «گپ دوستانه» است



نگاشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 7:25 بعد از ظهر نويسنده: متین| |

یکی به طور غیر مستقیم ازم پرسید،

چرا باید کسانی اینقدر آزاد باشند و هر کاری دلشون میخواد بکنند و یکی مثل من، حتی واسه بیرون رفتن از خونه باید هزار تا سوال جواب بدم...

این انصافه؟

و من در جواب بهش گفتم:

«این به اصطلاح آزاد بودن ها، جبران بی کسی های ماست»



نگاشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 9:20 بعد از ظهر نويسنده: متین| |

نغمه یه قصه بلد بود که هر شب همونو واسم تعریف می کرد... شنیدن داستان شبانه اش برای من تازگی داشت... با اون نگاه آروم و دست های گرم و نرمی که توی دستام بود، و صدای زیبایی که از  ته دلش بیرون میومد و مثل خنکای نسیم صبح با یک آبشار عطر گل سرخ، روی گوشم سرازیر بود... باید هم وسط داستان خوابم میبرد... اما دیشب گوشیم را گذاشتم زیر بالشتش تا صداشو ضبط کنم... تا واسه ی یک بار هم که شده، بفهمم آخر این قصه چی میشه... قصه ای که فردا صبح بهم میگفت: باز دیشب واسه تو داستان گفتم، آخرشو ستاره ها شنیدند... آخه وقتی خوابم میبرد به حرفاش ادامه میداد و قصه را قطع نمیکرد... میگفت من دوست دارم و تعریف می کنم، این تویی که باید واسه شنیدنش کاری کنی...

(خاطرات) برگرفته از کتاب دومم - فصل یک شب، یک قصه


ادامه مطلب


نگاشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 9:47 بعد از ظهر نويسنده: متین| |

دود سیگارم به آسمان نمی رود

مرا پر کن از انبوه نفس هایت



نگاشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 8:59 بعد از ظهر نويسنده: متین| |

آدم های معمولی، اول غیر معمولی میشن، به مرور زمان اگه عقلی داشته باشن از دست میدن، بعد دیوونه میشن، یکم که میگذره عاشق میشن، بعدش آواره میشن، توی آوارگی وقتی کم کم به خودشون میان... میفهمن که آواره شدن و کاسه ی گدایی دست میگیرن... و مردم بهشون میگن: «گدا»...

ولی آدم های خوشبخت یهو بدبخت میشن...

پس می بینید،

خوشحال باشید اگه معمولی هستید...

چون اگه خوشبختید، تا بدبختی فقط یک قدم فاصله دارید.



نگاشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 8:47 بعد از ظهر نويسنده: متین| |

دیدن این فیلم را به شما دوستان عزیز توصیه میکنم.




- لینک صفحه ی دانلود : کلیک کنید


هر چقدر هم که زنده باشید،

روزی، دلتنگ مردن خواهید شد...


ادامه مطلب


نگاشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 9:41 بعد از ظهر نويسنده: متین| |


Design By : MATIN