X
تبلیغات
▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

همین که از داخل مغازه ی گلفروشی بیرون اومدم پام رفت روی جعبه ای که داشت تزئین می کرد...

چشمامو بستم ولی اسفنج تازه آب خورده و گل های له شده را زیر پام حس می کردم...

طفلکی یه دختر نوجوون لاغر اندام با چشم های سبز و موهای لخت بود... البته اینو وقتی فهمیدم که دیگه نگاهم به نگاهش دوخته شده بود... بدشانسی اولین روز استخدامش بود... دوزانو نشسته بود روی زمین کنار وسائل گل آرایی... حس کردم الان گریه اش میگیره و با این حساسیتی که لاله (صاحب مغازه) داشت امروز قرار بود یه روز واقعا طولانی بشه ولی همونجا یه فکری به ذهنم رسید


ادامه مطلب
+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

شده گاهی با هر نفس میل درونیتو بیرون بدی

شده بی بهونه به اندازه تمام دنیا، به کسی بها بدی

شده غصه هاتو زیر لب، خنده هاتو با صدا بگی

شده باشی و ببینی، که داری زندگیتو واسه رویاهاش میدی

...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

یه وقتایی هست، فکر میکنی نمیبینمت...

حواسم نیست و واسم فرقی نداره

ولی

دنیا هم بره، یادم نمیره

که یکی هست، که خیلی یدونه است

تو چی؟ این چیزا، با همین حسی که داری،

یادت میمونه؟

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

بغل

یه بغل گرم که داره میسوزه از اشتیاق اینکه

پر بشه از تو

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

گاهی وقت ها

باید باشی تا ببینی،

چطور از تمام دنیا میگذرم

تا به قدر یک شب بخیر بیشتر،

با هم بودنی را کارنوال خاطره کنیم

همین ک سرم را برمی گردانم...

سکوت آغشته به لبخند، آسایش لحظه هاست

و تو در میان دست های من

سسسـ...

خوابش برد

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

گاهی بعضی ها

وقتی دلشون خوشه،

یاد دلخوشی هاشون نیستند...


ادامه مطلب
+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

گاهی وقتی میون تموم مهمونی ها و مهمون ها نشستی

دلت واسه اون مهمونی تنگ شده

که با اولین دیدارش،

صاحبخونه ی دلت شد و

وقتشه بریم بازدید...

جایی که اونجا عیدی

بوسه و بغل میدن

و واسه همینه هر روز ما شد

عید

...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

فرقی ندارد که آدم ها از زمان مرگشان مطلع باشند یا نباشند

به هر حال به دو دسته تقسیم می شوند...

فرض کنید هر کس می دانست چه موقع خواهد مرد

دسته ی اول که اکثریت هستند، زندگی خود را صرف غصه خوردن برای مرگ خود می کنند،

این افراد همان هایی هستند که زندگی را صرف ترس از مرگ و اضطراب از دست رفتن زنده بودنشان می کنند...

دسته ی دوم افرادی هستند که می دانند تا چه موقع فرصت «زندگی» دارند...

درست مانند آن هایی که اهمیتی نمی دهند که یک روز زنده اند، یا یک عمر،

همان روز را زندگی می کنند...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

من پیشتم

مراقبتم

مث شبنم روی لبتم

واسه خنده ها واسه گریه ها

واسه ی تموم لحظه ها

من پیشتم... خود خودتم

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

این عشق واسه ما زیادی بزرگه...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین|


Design By : MATIN