▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲ | خرداد ۱۳۹۱ meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

آدم هایی هستند، که واسه بودن باهات،

هزارتا دروغ سر هم می کنند...

این آدم ها وقتی هم که میخوان رهات کنند،

هزارتا دروغ بهت میگن...



ادامه مطلب
+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

درست همون موقع که حس میکنی یکی هست که بهت بها میده

درست همون موقع که میاد و توی چشم همه ی اطرافیانت شروع به درخشش میکنی

بهش میاد یکی هست که...


ادامه مطلب
+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

همیشه یه حریف قدرتمند

حال آدمو جا میاره...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

یه رفیق خوب کسیه که وقتی بهش گفتی برو گمشو

جایی نره...

نه پی زندگیش

نه روی اعصاب

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

امروز فهمیدم که دل آدم ها میتونه لبخند داشته باشه

درست همون وقتی که تورو بغل کردم 

یه تبسم روی قلبم داشتم...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

خوب که باشی مردم ازت سو استفاده می کنند

مردم که چه عرض کنم...

«هر که در این بزم مقرب تر است . . . جام بلا بیشترش می دهند»

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

موفق ترین فرد در دنیا، 

ممکن است با مرگ خود به موفقیتش پایان دهد

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

مردم توی آسمون دنبال ستاره اشون میگردند

من توی دوتا ستاره ی چشمات،

دنبال آسمونم...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

زندگی با عشق اصلا آسون نیست

ولی یک انتخاب دیگه هم وجود داره...

راحتی،

بدون عشق...

فرق دنیای ما آدم ها، در انتخاب یکی از این دو راهه...


تا حالا فکر کردی، وقتش که رسید از کدوم راه میری..؟


ادامه مطلب
+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

یه روز که روی صندلی چوبی کنار بالکن نشسته بودیم

در حالی که یک فنجون از شیرشکلات دستم بود مکثی کردم و پرسیدم

اگه دنیا اونطور که دوست نداری پیش بره، چکار می کنی؟

گفت: گریه

گفتم خب اگه اونطور شد که دوست داشتی چی!؟

گفت: گریه

تعجب کردم و گفتم: چرا؟

نگاهی کرد و گفت: چون من دوست ندارم دنیا اونطور که دوست دارم باشه...

فکر کنم حالا دیگه میتونستم دنیا را از نگاه خیس اون ببینم...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

دعایی نویس و به چاه انداز

اگر دل ما را عمیق یافتی

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

چه سخت است داشتن این حس چندین ساله تا آخر عمر

احساس نبودن چیزی...

که بیشتر به سیاهچاله ای می ماند و کهکشان ها می بلعد،

تا یک خلأ...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

نرو

بمون پیشم

وقتی هستی نگاهم کن

خیس نگاهتم

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

«بدون شرح»

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

اصلا متوجه نمیشم چرا این حرفها را میزنن

چرا اینطور رفتار میکنن

خیلی از کارها با عقل جور در نمیاد

ذهنم قدرت درک این چیزها را نداره

گاهی کارهایی میکنم که خودم دلیلش را نمیدونم

مثلا همین الان

نمیدونم چرا دوتا پتو به پنجره ی اتاقم آویزون کردم

نه میدونم چرا پتو گذاشتم... من که پرده داره اتاقم

و نه میدونم چرا دوتا پتو... یکیش که کفایت میکنه واسم

شاید از جاذبه غافل شدم و میخواستم روی دیوار بخوابم

گاهی ما آدم ها از چیزهای خیلی واضح و معلوم غافل میشیم...

همین میشه که کارهای عجیبی میکنیم که نه خودمون و نه دیگران

قدرت درکش را نداریم...

راستی... فرش اتاقمم لوله کردم!

آخه چرا؟

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

همیشه همون اتفاق های قدیمی

دیگه تکراری شده،

دیگه خیلی چیزها هست که روزگاری خاص بودند

ولی حالا...

معمولی شده

...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN