▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲ | مهر ۱۳۹۲ meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

توی این دنیا واسه آدم های با احساس جایی نبود

اینجا بود که ما برای خودمون دنیایی ساختیم

و همه به داشتنش حسادت کردند

...

میون حرف هاشون، حرفی از ما نبود



ادامه مطلب
+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

این روز ها دیگه غم چشیده ها را،

زخم خورده ها را،

میون دودی ها نباید پیدا کرد...

بعضی ها مثل همه ی آدم های سالم

چیزی نمی کشن...

ولی اینقدر درد دارن بکشن

بعضی ها حتی دیگه پولی واسه خرج التیام

هرچند موقتی

ندارند

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

یه روز میاد

پشت مشغله هاش

محو میشی

...


ادامه مطلب
+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

آدم ها دو دسته اند

دسته ی دوم بی احساسن

اما دسته ی اول

نزدیک صبح، نسیم سرما را که

روی پاهاشون حس میکنند

یه بغل گرمی دارن، که تو سردت نشه

چه حالی میده با دسته ی اولی بودن

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

یا امروز قفست را می شکنی

یا فردا که رها شدی،

آسمان دیگر جای پریدنت نمی باشد

...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

این جا ارزش زندگی نداره

زنده بودن معنی نداره...

وقتی این دنیای مثلا بزرگ

جایی واسه یه دختر یک ساله نداره

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

دکمه هاشو بست

شالشو برداشت

تو فکر بود... معلوم نبود کجا

ولی اینجا نبود...

از رفتنش فقط

صدای بسته شدن نیمه کاره ی در اومد

...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

می دانی اگر بیایی

اگر پیش من باشی

مدام نگاهت می کنم...

نگاهم که نکنی،

صدایت می کنم...

روزم را با تو می گذرانم

شب ها لمست می کنم...

می دانی که می دانمت

می دانی که می خوانمت

دلم هوای تو دارد

هوای خانه ام تو را کم دارد

پس بیا، بیا

بیا تا بدانی،

اگر نمی دانستی...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

حس پنجاه تا پاکت سیگار

بار اولم نبود،

ولی این لعنتی خیلی سنگین بود...

شاید به خاطر قیمت زیادش

شاید به خاطر توتون غلیظش

هر چی که بود

ده ساعتی منو گرفته بود

...


ادامه مطلب
+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

اگه اومدنمون به اینجا

دست خودمون نبوده،

رفتنمون که هست

...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

نفس ها سنگین میشن

احساس پاهاتو از دست میدی

تپش های قلب، به قصد نجات مغزت بیشتر و بیشتر میشه

ولی این اوضاع را بدتر میکنه...

چون خونریزی زیادتر میشه

هرچقدر زمان میگذره

کمرنگ تر میشی...

انگار که قراره از این دنیا پاک شی

سرده...

سوی چشم هات هم داره از بین میره

نگاه های آخره

کارهاتو کردی

از اونایی که دوسشون داشتی، خدافظی کردی

و یه عالمه نگفته داری

اما به درک...

زیر لب به همه ی اونایی که منتظر آینده بودن میگی

هی گفتین بعدا

هی گفتین صبر کن

دیگه دیر شد

...

سیاهی

و

تمام.

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN