▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
توی این دنیا واسه آدم های با احساس جایی نبود اینجا بود که ما برای خودمون دنیایی ساختیم و همه به داشتنش حسادت کردند ... میون حرف هاشون، حرفی از ما نبود این روز ها دیگه غم چشیده ها را، زخم خورده ها را، میون دودی ها نباید پیدا کرد... بعضی ها مثل همه ی آدم های سالم چیزی نمی کشن... ولی اینقدر درد دارن بکشن بعضی ها حتی دیگه پولی واسه خرج التیام هرچند موقتی
ندارند دسته ی دوم بی احساسن اما دسته ی اول نزدیک صبح، نسیم سرما را که روی پاهاشون حس میکنند یه بغل گرمی دارن، که تو سردت نشه چه حالی میده با دسته ی اولی بودن یا امروز قفست را می شکنی یا فردا که رها شدی،
آسمان دیگر جای پریدنت نمی باشد ... زنده بودن معنی نداره... وقتی این دنیای مثلا بزرگ جایی واسه یه دختر یک ساله نداره شالشو برداشت تو فکر بود... معلوم نبود کجا ولی اینجا نبود... از رفتنش فقط صدای بسته شدن نیمه کاره ی در اومد ... اگر پیش من باشی مدام نگاهت می کنم... نگاهم که نکنی، صدایت می کنم... روزم را با تو می گذرانم شب ها لمست می کنم... می دانی که می دانمت می دانی که می خوانمت دلم هوای تو دارد هوای خانه ام تو را کم دارد پس بیا، بیا بیا تا بدانی، اگر نمی دانستی... بار اولم نبود، ولی این لعنتی خیلی سنگین بود... شاید به خاطر قیمت زیادش شاید به خاطر توتون غلیظش هر چی که بود ده ساعتی منو گرفته بود ... نفس ها سنگین میشن احساس پاهاتو از دست میدی تپش های قلب، به قصد نجات مغزت بیشتر و بیشتر میشه ولی این اوضاع را بدتر میکنه... چون خونریزی زیادتر میشه هرچقدر زمان میگذره کمرنگ تر میشی... انگار که قراره از این دنیا پاک شی سرده... سوی چشم هات هم داره از بین میره نگاه های آخره کارهاتو کردی از اونایی که دوسشون داشتی، خدافظی کردی و یه عالمه نگفته داری اما به درک... زیر لب به همه ی اونایی که منتظر آینده بودن میگی هی گفتین بعدا هی گفتین صبر کن دیگه دیر شد ... سیاهی و تمام.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : MATIN |
