▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲ | مهر ۱۳۹۱ meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

سرما خوب نیست ولی با این حال،

میشه به قدر یه فنجون نوشیدنی گرم مهمون هم باشیم

میون هجوم سرما

میشه دلگرمی هم باشیم...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

تو در نزديك ترين خانه به كلبه ى احساسمى،

قلبمى...

تو از روح و از جانمى

تو يك لبخند قرمز رنگ شيرين

عميقى ساده اى

تو يك طعم دلداده اى

...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

ما هم وجدان داریم

ولی موقع بیدار شدنش،

چشم و گوشمونو میبندیم...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

آخرش یه روز،

دلت واسه همه اونایی که ترکشون کردی

تنگ میشه...


اونروز یاد من و حرفم باش...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

اینکه اشکت بریزه و زمین زیر پات بلرزه

یا اینکه نعره هات گوش آسمونو کر کنه...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

سکوتم،

به مانند سیاهچاله حرف هایم را می بلعد...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

نگاهم را برده بود

غبار گرفته

بر دیوار گچی و میز چوبی تکیه کرده بود

نه حرفی

نه صدایی

نه کلامی

...

برقی نداشت

طعمی نداشت

عطری نداشت

یادت که در دلم هست،

عکست را از گوشه ی اتاقم برداشتم

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

شاید درست کارتو بکنی...

ولی مساله اینجاست که،

آیا کار درستی می کنی؟

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

سرزمین کفر،

اگر گوش تو از حرف مردمانت پر نیست، بگویم؟

اگر مدعی خون پدرانمان نیستی، بگویم؟

...

سالهاست مشکلاتمان را با فریاد و ناسزا به هم نسبت می دهیم،

در حالی که تو با گفتمانی حل می کنی...

راز بیداری ات را به ما بگو، سرزمین کفر

مایی که، سرهایمان درد نمی کند و با چهار متر پارچه می بندیم...

هرکه حرف حقی زد، به ریشش می خندیم

ریشه ها را می کنیم و ساقه را به تکه ای چوب خشک می بندیم

زنده رود هم که زایید و مرد

بگو آسمانت چه غم بزرگی در دل دارد که بی وقفه می بارد

ما که بی دردیم...

سرزمین کفر،

چه قلب سخاوتمندی داری، که فرش سبز رنگ خود را زیر پای مردمان می گذاری

چه مادر مهربانی هستی که قله هایت را لباس سپید می پوشانی

راز بیداری ات را به ما می فهمانی؟

سرزمین کفر،

شاید اینجا کاغذ های چاپ رنگی شده ارزشش از سیاه و سفید شما کمتر باشد

ولی ما هم خوشبختی های خودمان را داریم

بهای زندگی را ده برابر آن می دانیم

طلای رنگ پریده را بیشتر از شما خریداریم

گاری های گران قیمتی را سواریم

خلاصه هر دری که می بندند

ما راه فراری داریم

اما مشکل اینجاست

که یک قاچ از جهان به ما داده اند و ما تمام آن می خواهیم

 

آه، سرزمین کفر،

مردمانت از ما مسلمان ها، انسان ترند...

شاید بی خدا بودن، بهتر از خدای خود بودن است...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

وقتی از صلح جهانی صحبت می کنی

نباید در دستانت اسلحه ای باشه...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

و دیگر تمام زیبایی ها را که جمع بزنی، 

در کرانه ی آسمان که ضرب کنی و به توان همه ی لطافت ها برسانی...

می شود

تو

تویی که در باور دور

نزدیک تر از شبنم، به گلبرگ نرم قلب منی

تویی که با تو، من ما می شود

تویی که در بغل می گیرم... تویی که با دلم می بینم

و تویی

که برای هزارمین بار هم که باشد

بی وقفه می گویم

دوستت دارم...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |

بزن زیر گریه

گور پدر بقیه

زندگیتو بکن

زندگی همینه

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN