▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
سرعت زیاد با کلی جیغ و داد... توی گرم ترین ساعت کویر؛ هیچ کدوم نتونست لذت با هم بودنو از ما بگیره. خورشید پوستمون را برنزه می کرد و ما لحظه ها را طلایی ... فرصتشو داشتم ولی کاری نکردم، بهش نگفتم. لحظه ها را دریاب... شاید همین یک ثانیه که دریغ کردی اندکی بعد نباشد... شاید این آخرین دفعه باشد گفتند آدم باش آدم بودم، آدم شدم ولی آدم نماندم آدم اگر آدم بود، همان اول رانده می شد... اما در آخر آدم هم به هوای حوایی، آدم شد... آدمی را آدمیت لازم است آدم این جا مانده است آدم اینجا دیگر آن آدم نیست آدمی آدم نیست رسم دنیا این است آدم بزرگ می شود
آدم از دست می رود... چون میره و نمیاد... یه طوری رفتار میکنه انگار یکی دیگه را میخاد به حرفات گوش نمیکنه... وقتی کسی کنارت نیست، نگاهت نمیکنه هر بار به خودت میگی این رسمش نیست ولی ته قلبت اون ظریف ترین قسمت از وجودت یه جور ناجوری اونو میخاد ... می روم
به زندانی که هم بندهایم عزیزانم
باشند... نه
در دنیایی که تمامی نگاه ها، غریبه
اند... کافیست
نگاهم کند، می شناسمش
لبخندی
زند، می ربایمش یا که در میان سیل جمعیت حجاب از سر باز کند... بی وقفه مرا می بیند، در کنار خودش شاید آنقدر می رود به دور دست های دور که به آن سوی دنیا می سپارمش تا که در ماه خیره می شود و این بار آسمان جان دوباره می گیرد اما، رد سایه های بی شمارم، زمین را تیره و تار کرده است... اگر من بدترینم... او را درخشان می دانمش همین که بیاید، سیاهی ام را می برد آنقدر پاک و زیباست در روزی که می بینمش آخرین لحظه های این زندگی، به تمام پلیدی های من، پایان می بخشد ... نه
در روشنایی روز و
نه در زیر نور ماه... بلکه
در تاریکی شب می بوسمت وقتی
که هیچ چشمی
نظاره
گر لحظه هایم نیست... داخل یه گله
اون بره ای شکار گرگ میشه که همیشه چوپان بالای سرش بوده... سیزده تا چراغ قرمز پنج تا کورس پنج تا پیروزی پنج تا بستنی یه فرار از دست پلیس! چه شبی شد امشب :)))) چشماتو
میبندی و میگی فقط امشب اون
تورو قبلا ندیده، تو هم اونو نمیشناسی حتی
باهاش حرف نمیزنی نه
سوالی، اسمی، کار اضافی مثل
یک خلسه ی فکری مثل
وقتی سکوتتو فریاد میکنی خشمتو
به در و دیوار می کوبی این
لحظه ها را از تمام دنیا فرار میکنی فقط
یک شب خاص که هر دو انتخاب کردین با
شدت تمام، هر کاری که خواستین انجام میدین و
همونطور که وقتی نور میاد تاریکی ها دیده نمیشه فردا
صبح هم هیچ حرفی از کاری که کردی، به زبون جاری نمیشه این
یک شب، باعث میشه شب های دیگه اینقدر سیاه نشه
این
یک شب، از زندگی پاک میشه... کاش
آدم دغدغه هاش همونایی باشن که دوسشون داره اونوقته که زندگی لذت داره...
| Design By : MATIN |
