...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر شیک یادمه موهاشو ریخته بود روی سینه ام... سرش خیلی ملایم فشاری به بازوی چپم میاورد... نبضم به وضوح احساس میشد... با انگشتش روی دستم می نوشت: + نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |
شیک یادمه موهاشو ریخته بود روی سینه ام... سرش خیلی ملایم فشاری به بازوی چپم میاورد... نبضم به وضوح احساس میشد... با انگشتش روی دستم می نوشت: + نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |