پسر بهار، دختران تابستان! meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

یه روز صبح هم روی مبل بیدار میشی و میبینی... قمر در عقربه!

میز صبحانه به هم ریخته است و صداش هم نمیاد...

همه چیز سخت تر میشه وقتی که چیزی نمیگه و تو در تاریکی های ذهنت داری به دنبال مشکل و حل مساله میگردی... فایده ای هم نداره... اصلن نمیدونی امروز چند شنبه است... و بدتر از همه اینکه نمیدونی الان با کی طرفی! اوه اوه کی امروز حوصله ی دعوا داره...

یخورده اطراف که سرک کشیدم دیدم ای وای... شمشیر از رو بسته واسه ام و به خونم تشنه است گفتم یا خدا چکار کردم آیا! نکنه باز از اون... نه این که هنوز چیزی نمیدونه! چی شده آخه!

جواب هم که نمیده... زانو ها بغل کرده... نشسته رو تخت... لباس هاشم که از در و دیوار آویزونه! منم که لباس تنمه! انگار یه جای کار میلنگه!!!

خب اینطور وقت ها بهتره کمی قدم بزنید و یه چای یا نسکافه واسه خودتون درست کنید... همین که مدتی گذشت حتمن صدای گریه اش در میاد و اینجاست که باید برید سراغش چون دیگه زبونش باز شده!

همین که برگشتم دیدم داره با عصبانیت لباس هاشو جمع میکنه و یکی یکی میپوشه... گفتم آخه کجا میری... این وقت صبح! طبق معمول خیلی خونسرد بودم، که دیدم انگار خیلی قضیه جدیه!

وقتش بود وارد عمل بشم... همین که خواست شلوار تنگشو بپوشه... رفتم جلو بغلش کردم با اینکه تقلا میکرد و یه پاهاش هم گیر کرده بود خخخ... ولی خب دخترن دیگه... کیه که ندونه... الکی مثلن دارن میگن ما نمیخوایم! حالا داره میترکه ها ولی خب... با یکی دوتا بوس و ناز، قفل این دهان باز شد و گفت اصن میدونی امروز چ روزیه... گفتم نمیدونم... گفت تقویمو بیار آوردم دیدم اوا امروز که توووولدته... ببخشیییید اصن یااااادم ررررررفت... یهو دیدم اوه اوه خیلی دیگه ناراحت شد گفتم کادو خریدما دیدم وااای اشک اومد و داره مشت میزنه به من... گفت خیلی بی شرفی تولد کیه امروز که کادو هم واسش خریدی؟!

اومدیم چشمشو درست کنیم زدیم سرشم بریدیم! گفتم اخه من که حواس ندارم حالا یه چیزی پروندم تو بگو چیه؟ سالگردی چیزیه؟ گفت متیییین... امروز قرار پنجم بود... دیشب باید مثلن شب ما می بود... ولی انگار که دیشب یکی بدجوری خواب مونده و یکی هم تا صبح بغض تو گلوش مونده...

سر کوچکترین مساله ای که به ذهنت هم خطور نمیکرده ها... یک روز تا نزدیکی های غروب باید تاوان پس بدی... چیزی که میشد با یک ساعت شب حل بشه... کلن شب چیز دیگه ایه... انگار همه چیز واقعیه... توی تاریکی ها همه خودشون میشن...

چی بگم از امروز که هرچی بگم کم گفتم... این قانون قرار پنجم هم نعمتیه ها... انگار که بهشت پنج تا قفل داره و الان کلید آخریشم دادن بهت... خودتی و دنیات :دی البته اگه بدونید دارم چی میگم ;)

...

خوبیش بود حداقل زیاد پرت نگفتم... تولدش توی همین تابستون و اینا بود... حالا با ده بیست روز اختلاف... و به نفع من شد این بازی ها پیش اومد که یادم بیاد تولد امروزو...

رفتم زنگ زدم تبریک گفتم بهش... دیدم زد زیر خنده گفتم چیه؟ گفت تولد من که نیست ولی تولد هرکی که هست... احتمالن تا حالا دیگه دق کرده...

:))

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN