خماری meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

تقریبا یکی دو سال پیش

یک شب مثلن قرار بود به یاد بمونه

ولی

فردا صبح خواب و بیداری

کف زمین

نصف تنت بی حس

نصف دیگه هم درد

تلو تلو به سمت یه جرعه آب که میبینی وای

چ گندی... این اینجا چکار میکنه... سر درد شدید و عصبانیت از فراموشی

تازه داشت همه چیز خوب پیش میرفت... قرار بود تا یک هفته ی دیگه برنامه مسافرت ردیف بشه

حالا با حضور این شخص خاص در این زمان خاص با این وضعیت خاص...

از اون سمت میز زل زده ام بهش و اونم هیچی نمیگه... با اینکه اولین بارش بوده ولی اصلن انگار نه انگار... دلم میخواست بهش بگم تو نمیترسی اگه دوستت بفهمه دورش زدی و اومدی با من؟

نه واقعن چی خیال کردی؟ کی تا حالا دیدی یه دختر بدون یه جنگ تمام عیار بیخیال دوس پسرش بشه! شایدم شده! دخترا همشون نامردن... این همه بهت میگن دوستت داریم و اینا همه اش کشک... دو روز دیگه به خاطر یکی دیگه ولت میکنن

همش در حال حساب و کتاب... هرکی سودش بیشتر باشه با همونن...

ولی اگه نرفته باشه چی؟

چطوری حالا ماست مالی کنم قضیه را... چی بگم؟ دروغ؟ نع عمرن... دروغ که بگی همه اش بعدن گردن خودتو میگیره بهترین راهش اینه قبل اینکه خودش بفهمه برم صاف و پوست کنده بذارم کف دستش

چی بگم مثلن بهش بگم همینطور یهویی لیز خوردم افتادم روش؟ آخه اینم شد فکر الان این وسط؟

خب چه انتظاری میره تو این آشفتگی و سرگیجه

حتمن راهی هست باید باشه... کلی برنامه چیدم کلی وقت و فکر و هماهنگی

اصلن راه نداره بخوام بذارم بره

که

بـــــله!

در باز شد و

خانم خودشونم که تشریف دارن..!

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN