▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
احساس میکنم فقط همین یک بار توی زندگیم دیده بودمش... با اینکه کاملا میشناختمش... وسط پارک ایستاده بود و منم مثل آدم های بی پروا بغلش کردم! آره این بغل کردن وسط پارک زمان ما خیلی کار شاخی بود! چون اوضاع فرق داشت زندگی مثل حالا نبود. ما طوری بزرگ شدیم که انگار پا روی گردنمون گذاشتند ولی من زندگی کردم. من بغلش کردم... من نترسیدم. حالا میترسم. حالا نفسم بالا نمیاد حالا همه غریبه شدن. خلاصه ماجرا این بود رفتیم به سمت کافه، یه کافه ی فوق کوچیک که فقط سه تا میز 2 نفره داشت... تو حلق هم! یه جایی که انگار فقط خودم میرفتم. یه در وسط داشت و دوتا پنجره ی خیلی کوچیک چپ و راست در... با 6 تا صندلی چوبی و سفت. هیچکس روی اون دوتای جلوی در نمی نشست جای ضایعی بود؛ اما امان از نداری... امان از جای تنگ و تار... از وقتی که دلت میخواد دستت باز بود میتونستی بزرگترین کافه شهر را داشته باشی ولی خب... همینو داری فقط! (بعضیا همینم ندارن... چه جمله ی دلسرد کننده ای...) اگه از کسی خوشم میومد میرفتم روی میز سمت راستی اگه خوشم نمیومد میرفتم میز سمت چپ! دیگه دیفالت میرفتم به سمت چپ. هیچ قراری هم با کافه من نداشتم که بدونه اگه من سمت چپ نشستم یه زهرماری بیاره که طرف خودش فرار کنه بره... ولی جوگیر شد قهوه گرفت تلخ و بد بود... منم که عاشق شیرینی... گلاسه ام را تا آخرش خوردم... راجب چی حرف زدیم، نمیدونم... اون موقع ها حس الانمو داشتم و هیچی تفاوت خاصی در من ایجاد نمیکرد. ولی خب تقریبا چند ساعت حرف زدیم... هیچ کدوم نمیخواستیم بلند شیم بریم... معلوم نبود اینجا خیلی خوبه یا بقیه ی جا ها بدترین جای دنیاست... آدمایی که تو دل برو میشن دو دسته ان! یا میخوای کنار هم باشین یا میخوای بشینین روبروی هم، حرف بزنید! حرف بزنید! از همه چی بگید! همه را به هیچ بگیرید و هیچ کسی را توی جمع دونفره ی خودتون راه ندید! ما نوع دوم بودیم... کم یاب! با ارزش و خیلی ساختاری! اگه تجربه اش نکردی من نمیدونم چطوری توضیحش بدم مثل وقتی میمونه که یه بچه بشینه یه سمفونی را به راحتی بزنه! اگه نفهمیدی پس برو تجربه اش کن چون چیز بزرگی را از دست دادی! انگار هر چند سال یک بار زندگی ما را میکشونه به اون کنج چپ ترین صندلی کوچیکترین کافه ی شهر مرده ی قلبمون، تا یکی پیدا بشه اینقدر باهامون حرف بزنه تا پاشیم بریم ادامه ی دنیا را بسازیم... ما هم رفتیم چه اشتباهی کردیم برای ده سال دیگه وعده نکردیم... همون روز همون ساعت همون جا! فکر اینجاشو نمی کردیم... گفتیم شاید یادمون میره ولی من رنگ مو هاش یادمه... مدلش یادمه وقتی دستشو میبرد که این حجم از بی حسی را عقب بزنه هر 5 مرتبه اش را یادمه...
| Design By : MATIN |
