▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
گفتنش شاید راحت باشه ولی باور کن با "این" زندگی کردن خیلی سخته. تصور کن با تمام وجودت دوستش داری، لحظه ای نمیتونی بهش فکر نکنی... وقتی میاد توی ذهنت، لبخندی میزنی "که" همه میبینن "که" چطوری داری از چشمات برق فریادتو روانه میکنی "که" همه بدونن چی تو دلته... که وقتی میای خونه حس میکنی خورشید تازه توی اتاق کناری طلوع کرده، همینکه تمام چیزی که بیرون داشتی {از جمله اون پیرهن نویی که تازه خریدیش} را میخ میکنی به دیوار، از اتاق میاد بیرون و میدونی چرا چشمات از اشک شوق خیسه و سکوت کردی... حتی میدونی این هوای اطرافی که داری تنفس میکنی، بدون اون به هیچ دردی نمیخوره چون نفست روبروت ایستاده و از نفس افتادی. «کسی که با اون تو هیچی نیستی...» تو همه چی هستی چون «اون همه چیزیه که وجود داره...» هر چیزی که میتونی تصور داشتنش را بکنی و زیبایی غافلگیر شدن از چیزهای غیر قابل باوری که داری... این داشته ها مثل لیوان نیست که میگه من آب دارم... چون لیوان وقتی آب نداره هم هنوز لیوانه اما وقتی دلت دریا شد دیگه بدون "اون" دریایی نیست... پس حالا کنار خورشید، تمام آبها هم جریان داره... هر لحظه که ازش چشم بر میداری، انگار اصلا وجود نداشته و وقتی بهش نگاه میکنی... انگار اولین چیزیه که دیدی... حتی نیازی نداری بهش بگی چی تو فکرته، چی تو دلته، چکار میخوای بکنی و هرچیزی که هر کسی به هر موجود دیگه ای میگه... توی این لحظه هیچ حرفی معنا نداره... چون تا به خودت میای میبینی که دیگه دیر شده... باز هم دلتو برد... چطوریه که اینجا هیچ گرد و خاکی نمیتونی ببینی... {توی همین لحظه لباست از جالباسی، که وقتی اومدی خونه اونجا گذاشتیش، میافته...} هیچ وقت هیچ چیزی حرکتش را از دست نمیده... حتی وقتی از تعجب اینکه چرا زمان ایستاده، به اطراف نگاه میکنی... اینها همش بعد از یک نظر نگاه پس از چند ساعت بود... دلت میخواد باهاش یکی بشی، ولی هستی... دلت میخواد همیشه عاشقش بشی، ولی هستی... چی میشه وقتی دلت میگیره از هر چیزی که هستی...؟! روح معنی این کلمات چیزی نیست که با خوندنش بتونی باشی... چیزیه که اگه توی وجودت نباشه حتی تحمل خوندن دو کلمه ازش نداری و وقتی باور داری که میتونی پس تا تهش هستی... هر قدم که به سمتش میری انگار که روحت داره از بدنت جدا میشه... انگار که تمام اعضای بدنت داره از هم جدا میشه... ولی ترسی از مرگ نداری... چون وقتی به صبح سپید برسی... از تک تک ذرات عالم لذت میبری. {صدای کشیده شدن پیرهنت به دیوار، که در حال افتادنه، به گوش میرسه... ولی کی اهمیت میده؟ تا قیامت فقط یک قدم دیگه مونده} دستهاتو دور تنش حلقه میکنی و از سبکی وزنی که داره، دور آسمون چرخش میدی... وقتی که دیگه رو بال پروانه ها هم میشه خونه ساخت، پرواز کردن آسونه... از همنشینی ابرها که دست بر میداری، نرمی خاک را زیر پاهات حس میکنی... چشماتو میبندی و سپیدی تمام وجودت را میگیره... ساعت ها در همین حالت باقی می مونی و اینجاست که {اون پیرهن کاملا روی زمین افتاده.} خدا بهت رحم کنه، دنیا هنوز سر جاش ایستاده. «م.ر.متین»
| Design By : MATIN |
