یک حکایت meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

یه روزی

یه پدر مادری

چهار تا فرزند داشتن

سه تاشون خیلی خوب بودن

یکیشون بد بوده

نه بد باشه ها

یعنی یکم مثل اونا نبوده

سر به هوا و دنبال چیزی که دلش میخواسته بوده

یه طورایی حرف پدر مادرش را گوش نمیداده...

پدر مادره هر سال یه مراسمی میگرفتن

میومدن دعا میکردن، کنار هم توبه میکردن، خلاصه فرزنداشونو نصیحت میکردن. هر سال هم اون سه تا میومدن

اما اون که خرده شیشه داشته نمیومده...

همه هم میگفتن پدر مادره

اون پسر را دوست ندارن

یا اینکه کمتر اون سه تا دوستش دارن

خب معلومه دیگه

اون سه تا حرفشون را گوش میکردن، سر به راه بودن

واسه همین پدر مادرشون ازشون راضی بودن

یه روز، یه سالی... اون پسر بده میاد، میاد به اون مراسم

پدرش میدوه میره بغلش میکنه، مادرش هم گریه میکنه از خوشحالی

دستشو میگیرن میبرن بالای اتاق همه ی توجهشون هم به اون بوده

اون سه تا میگن چی شد؟ واسه ما هیچوقت از این کارا نمیکردین

پدر مادره رو میکنن به بقیه میگن

«شما نمیفهمین...»

تا آخر کار هم دستشو ول نمیکردن

نه این که فکر کنن در میره

نه اینکه دلشون واسش تنگ شده بوده

نه

میومده میرفته قهر نبوده که

فرقش اینه ما نمیفهمیم...

چون یاد گرفتیم خیلی سطحی به همه چیز نگاه کنیم...

...

آخرش یه روز پدر مادرشون بهشون گفتن که فرقش چیه...

اما بهتره به جای اینکه من  بهتون بگم، که چی گفتن

خودتون بهش فکر کنید.

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN