انگار قصه ی جدایی آسمان و زمین، همیشگی است meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

دیروز در میانه های بهار،

آسمان هرچه کرد، زمین او را نظری نکرد

تنها گردی از خود بلند می کرد

و چه زود آن را باز می ستاند... انگار که آسمان غریبه است

دیروز آسمان هرچه در گوش زمین خواند

هر چه بر هر سازی می نواخت،

در ها و پنجره ها را بهانه می کرد...

باز هم زمین سر در گریبان خاکی اش فرو می نهاد و خبری از نگاهی به آسمان نبود

آنقدر کرد و کرد تا ناگهان

بغض تنگین و مشکین آسمان پاره گشت...

اشک ها بود که از گونه هایش می چکید و این خاک

این خاک هرچه روا داشت، با خود بود...

و هنوز هم قصه ی جدایی آسمان و زمین، پابرجاست...

باشد که یا آسمان بر زمین افتد و یا خاک زمین، آسمانی شود.

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN