خاطره ای از چند سال پیش meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

نمیدونم چه استعدادی در به یاد داشتن بدی ها و کمبود ها دارم

یه بعد از ظهر خیلی گرم و کلافه کننده ای بود...

«خاطره ای است از چند سال پیش»

هیچ موقع اونطور که باید، دستهای گرمش را نگرفته بودم

بند بند وجودم واسم از هم می گسست اما هیچ وقت بهش نگفته بودم

داخل ماشینش پهلو به پهلو نشسته بودم

از تمام دنیا و مردم و نامردمی هاش، خسته بودم

رو کردم به چشمای سیاهش، نگاهی کرد و گفت...

متین من دارم می میرم...

"ببخشید که این را می خونید اما" بهش گفتم:

پس لطفا زودتر، چون بقیه منتظرند...

نه خندید، نه گریه کرد، نه جای دستش روی صورتم مونده

نه از اون نگاه های همیشگیش کرد، نه گفت پیاده شو

نه حرفی زد

و نه هیچ چیز دیگه...

حالا منم و دلی که واسه بودنش تنگ شده

و اون سکوت،

همونه که داره دیوونم میکنه

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN