▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
اما خدایی در عین اینکه دلشوره داشتم، خیلی خنده ام می گرفت، طرف تیک داشت... هی وسط حرکت به من و دوستم که عقب نشسته بودیم اشاره می کرد، ساکت باشیم وگرنه باید پیاده بشیم، (در حال حرکت یکی دو بار با اصرار گفت پیاده شو؟؟!!) من که معمولا خیلی آروم و خونسردم اما دوستم طوری سرش داد میزد که گفتم الان به جرم هوار کشیدن هم دستگیرمون میکنه، آره یه جناب سروان سوراخی بدبخت، که امیدوارم هیچوقت روز خوش نبینه، ما را گرفته بود... {ماجرای همون چند روزی بود که نبودم!} ماشین گشت هم به دنبالمون، به چه جرمی؟ به جرم همراه نداشتن گواهینامه ی "راهنمایی رانندگی" و دو متر رفتن داخل پیاده رویی که اندازه یه اتوبان بزرگ بود...! همش درست ولی چرا داشتیم میرفتیم کلانتری؟! همش دلم میخواست بهش بگم مگه تو افسر راهنمایی رانندگی هستی؟ به تو چه؟ حداقل ببرمون پارکینگ راهنمایی رانندگی، اما خب چه میشه کرد، صدای ما نازک و قلبش از سنگ... با همون حال خونسردی گفتم میشه بریم خونه گواهینامه را نشونت بدیم؟ همون موقع خنده ام گرفت که این چه حرفیه، اما نه گذاشت، نه برداشت، "داد زد" پلیس هم الاف شماست که بیاد خونتون گواهینامه نشون بدی؟؟؟ خب تیپش که از هر الافی الاف تر بود... منم بهش انداختم گفتم پس یکم آروم تر برو تا زنگ بزنم بیارند... جواب نداد... داشتم با تلفن صحبت می کردم که روشو بر گردوند با قاطعیت تمام گفت: «قول امشب را بهت نمیدمـــا نگی گفت امشب ماشینمو تحویل میدم!» منم با حالت بیخیالی گفتم: حالا یه کاریش میکنیم! بهش گفتم کجا داریم میریم؟ گفت کلانتری 16، گفتم خب نمیدونه که کجاست اسم خیابون را بگو، (احمق) (اینو توی دلم گفتم) اسم خیابان را گفت و من هم گوشی را قطع کردم یهو دوستم داد زد: تو خودت بچه داری!!!! یارو برگشت و بلند گفت: بــــله (یعنی دارم) دوستم صداشو آورد پایین و گفت: خب خدا حفظشون کنه!! منم خنده ام گرفت، اما گفتم الانه که بخندم و به جرم تمسخر یه خرس دستگیر بشم، لبامو بستم و نگاهمو از پنجره انداختم بیرون... جلوی ورودی پارکینگ ایستاد، گفت این بار بهتون رحم کردم، دیگه نبینم بدون گواهینامه بشینید پشت فرمون... منم گفتم باشه و پیاده شدم، نشستم پشت فرمون.... خدا، حالا هرچی دارم گاز میدم ماشین راه نمیره، گفتم به دوستم چشه این، (ماشین اون بود) الان میاد میگره منو، (از قبل گواهینامه ام را دید و گذاشت سوار بشم، اولش به دوستم گفت، بعد خودش گفت تو که گواهینامه نداری!!! گفتم من میشینم دارم) گفت بهم کلاچ را رها کن... خب، خدایی خیلی بالا ول می کرد، منم با احتیاط برداشتم و راهنما زدم و رفتم... هر چرخی که یک دور می چرخید، ما هم یک فحشی نفرینی چیزی، نثار روح دغل باز اون مامور و دیگر امثالش می کردیم... شب که رسیدیم خونه، داشتیم قضیه را تحویل اهل منزل می دادیم و چون همه تشنه بودن و هیجان سر تا پای مجلس را گرفته بود، دوستم رفت یک پارچ آب یخ آورد، صداها بالا گرفته بود و هر کس یک نظری میداد و یک قسمت داستان را تعریف می کرد، در همین حال بودیم که چشمم افتاد به خودمون و دیدم دور همی، توی خونه، چه لذتی داره، "آب خنک" خوردن
| Design By : MATIN |
