▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
بی تو شب ها در حسرت سیاهی ات صبح می شود... صبح هم رغبتی به خاستن نیست... بی تو لقمه ها فرو می رود... جز سهم نخورده ات چیزی برایم نمی ماند کیف هم همیشه پشت در جا می ماند... من که حواس ندارم شهر هم بی تو خلوت است... چه سکوتی و چه خنکای نسیمی بی تو دنیا، گرمی ندارد... باز وقت ظهر شد... خورشید با تمام وجود زمین را روشن می کند تا شاید
ردی از تو یابم... چرا که بی تو تنهایم و من باز بی تو با خود خلوتی کرده ام... انگار که وقتی نباشی، تمام
مردم دنیا خلوتم را اشغال می کنند... به من اجازه نمی دهند لحظه ای سخن نگویم... این دیگر چه دنیایی است که
با نبودنت برایم ساختی از لحظه هایی که بی تو باشد بیزارم... از لحظه ای که باید از تو جداشم
گریانم آه ای دل... آه است و فغان از جای خالی ات... بی تو تنها مانده ام... سالها را گذرانده ام جز تو ندیدم نشنیدم ... بی تو بر ثانیه ها خندیدم خورشید هم غروب می کند... خسته از اینکه چرا این مدت در کنارت نبودم
باز گشته ام هر قدم در این امیدم که تو را باز ببینم در که باز می شود این خنده ی بی حاصل را از صورتم پاک میکنم... همه چیز دست نخورده، بی حرکت کاش دزدی به زندگی ام میزد... می برد آنچه دارم... من بی تو هیچ ندارم تمام دارایی ام... بی تو این ها را نمی خواهم... بی تو اصلا هیچم...
صاحب آنچه ندارم شاید آن دزد هم دگر بی تو هیچ نخواهد... مال دنیا از چشمش بیافتد...
در به در پی این است که تو را از جایی از کسی، در گوشه ای ببیند، بی سر و صدا
بدزدد. رفتی و اما این خانه رنگ تو دارد... تو نیستی که بدانی چه ها می بینم
اما این خانه عطر تو دارد... خودت که میدانی... این در به روی هر کسی باز نیست... فقط یک کلید داشت، که
آن هم پشت در است... گفتم شاید بیایی وای اگر بیایی اگر یک روز هم باشد اگر لحظه ای، نامه ای وای اگر بیایی
و من نباشم چه... شب شده است... خواب نمی آید اگر نیایی... خستگی هاست که غلبه می
کند این روز هاست که به شب نظاره می کند، حسادت می کند چه کنم شعر من بی تو معنا ندارد... کلماتم بی تو صدا ندارد... باز هم شب است و شب ها همه در حسرت سیاهی ات صبح می شود... و من هنوز تنهایم... بی تو تنهایم...
| Design By : MATIN |
