جواب بدی را با خوبی باید داد؟!! meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

چه روزهایی بود. بچه که بودیم را میگم. با بچه های همسایه توی گرمای تابستون هم که بود بازی می کردیم و خوش بودیم بی خبر از همه جا به همون یک جفت کفش راضی بودیم و دل در گرو کسی نبود و همیشه با هم بودیم. هرکسی واسه خودش داستانها داشت ولی وقتی با هم بودیم، همه دوست بودیم و از این دوران خیلی خوشم میومد. یه توپ قرمز رنگ پلاستکی که باهاش گل کوچیک بازی می کردیم و یه توپ فسفری که باهاش هفت سنگ بازی می کردیم.

بین این بچه ها من بیشتر با سعید بودم. پسر همسایه امون بود. سعید پسر قوی ای بود و مهربون، که همه دوستش داشتند. خیلی شیطون بود و به معنای واقعی جلب بود. توی بازی همه از دستش شاکی بودند و یکم هم با اینکه از من بزرگتر بود رفتارش بچه گانه تر بود. ولی من و بقیه دوستش داشتیم. با همه ی کارهاش بهش عادت کرده بودیم و کسی بهش چیزی نمیگفت. ما هم خودمون یکم شیطونی میکردیم اما نه اندازه سعید. از همه بچگی ها بگذریم ته قلب همه ی ما قرمز بود... حالا یکم تیره و روشن داشت ولی بچه بودیم دیگه.

خلاصه یه محله از دست ما آسایش نداشتند، مثلا همین خود من یه بار توی بازی توپ را زدم خورد توی شیشه ی همسایه از قصد نبود اما اصغر آقا همسایه که اینقدر اهل محل بهش احترام میذاشتند، واسه یه شیشه ی درب و داغونی که آخر خودم پول تعمیرش را دادم، یه کتک حسابی به ما زد. خدا ازش راضی باشه اما با اینکه بچه بودم از خودم میپرسیدم که چقدر این بزرگتر ها بدبخت و پول پرست بودند که واسه یه شیشه، با یه بچه ای که خدا ازش تکلیف نمی خواد این رفتار را دارند. خدا بهمون رحم کرد کار خلافی نمی کردیم وگرنه همین ها وسط کوچه صد زربه شلاقمون میزدند. یه روز که یکی از این بزرگتر ها کتکم زد بهش گفتم چرا سعید را نزدی؟ بهم گفت اون بچه است عقلش نمیرسه! ولی من بچه تر از اون بودم نمیدونم از کجا مطمئن بود که من باید عقلم برسه...

ما هر کاری می کردیم پیرو سعید بودیم. یعنی اگه نبودیم که بازی و زندگی را به هم میریخت حتی بزرگترها هم هرکاری که اون میخواست می کردند... یه جورایی لوسش کرده بودند اما هیچکس اینو قبول نداشت معمولا از هر کاری که میگفت پشتیبانی میشد و اگه ما یه پیشنهادی میدادیم همه روی سقف دنبال یه چیزی میگشتند... نمیدونم چرا پیدا نمیشد هیچوقت! بقیه ی بچه ها هم که بیچاره ها دیگه قید خواسته هاشونو زده بودند و دل به آرزوهای بزرگتر ها میدادند... منم تقریبا همینطور بودم ولی هیچوقت کامل زیر بار نمیرفتم آخرش یکم میرفتم دنبال خواسته ی خودم...

یکم که بزرگتر شدیم. با بچه ها میرفتیم کلاس درس و معلمی داشتیم که همش از اخلاق واسمون میگفت. هیچوقت یادم نمیره حرف اولش روز اولی که رفتیم این بود: «بچه ها جواب بدی را با خوبی بدید.»

من چون میفهمیدم خوب و بد چیه و کسی را اذیت نمی کردم، این حرف شده بود آویزه ی گوشم... اما این سعید، همه ی بچه ها از دستش عصبانی بودند، همه را اذیت می کرد... حسن دوست خیلی خوب من بود که یه روز داشت از لبه ی جدول رد میشد و سعید یهو هولش داد. بد جور زمین خورد. خیلی دلم واسش سوخت رفتم به سعید گفتم چرا اذیت میکنی و یه خنده ی مسخره کرد و منم هول داد. دیگه هیچی بهش نگفتم و رفتم طرف حسن دستشو گرفتم و لباسشو پاک کردیم، گفت اگه میتونستم میزدمش، گفتم من میتونم و نمیزنم... گفت آخه چرا؟ گفتم مگه یادت نیست! جواب بدی را باید با خوبی بدیم... همین فرداش بود سعید با توپ زد توی سر یه عابر بیچاره و وقتی اون عابر عصبانی برگشت گفت کی زد؟ من گفتم من، اون هم نه گذاشت نه برداشت زد بیخ گوشم و آخ که چه دردی داشت. اما این واسه ما افتخار بود. میگفتیم خوبی کردیم...

دوران بچگی همش همینطور گذشت... بزرگتر و بزرگتر شدیم دیگه کمتر همدیگه را میدیدم از بازی هم که خبری نبود... یه روز یکی از بچه ها گفت سعید خیلی عوض شده خوب شده، من که چشمم آب نمی خورد. یه چند باری که دیدمش از رفتارش معلوم بود هیچ فرقی نکرده... چندین سال ازش خبر نداشتم من دانشگاه می رفتم و بقیه ی بچه ها هرکدوم یه مسیری را واسه خودش طی میکرد... گذشت و گذشت و گذشت...

من خیلی عوض شده بودم... شده بودم بدترین پسر دنیا... از بقیه زیاد خبر نمی گرفتم تا اینکه یه روز حسن را دیدم... حسابی سلام و احوال پرسی کردیم... هنوز عین قدیم بود... گفتم بهش هیچی عوض نشدی پسر... گفت عوض اینکه تو خیلی عوض شدی... گفتم آره هنوز هم هرکی از راه میرسه عقده هاشو سر تو خالی میکنه... یه لبخند زد... گفت من که به کسی گیر نمیدم... رفتیم با هم یه دوری بزنیم نزدیکی های ظهر بود و محله پر بود از اذان... وقتی رسیدیم جلوی در مسجد چشمم افتاد به صف جماعت، دیدم یکی که خیلی آشناست اون جلو ایستاده... همه ی حواسم به امام جماعت بودم که یهو حسن گفت سعید خودمونه! منو میگی داشتم شاخ در میاوردم گفتم این سعید... حرفم تموم نشده بود که گفت آره بابا سعید دیگه... مگه چند تا سعید داشتیم... وای اصلا باورم نمیشد گفته بودن خوب شده اما..!! یکم خیره موندیم تا یهو خندیدم... حسن گفت چی شد؟ گفتم نگا هنوز هم هر کاری میکنه بقیه همون کار را میکنند... از رکوع بلند شد و همه پشت سری ها هم بلند شدند... حسن هم خندید..

بهش گفتم حاج آقا بفرما نماز... گفت میرم خونه میخونم... گفتم خب منم که راه نمیدند... بریم... رفتیم همش از خودمون میگفتیم و میپرسیدیم. بهش گفتم هنوز هم به اصول اخلاقی پایبندی؟ گفت آره... نپرسید ازم اما گفتم من نه زیاد... گفت سخته خب.. گفتم عوضش بچه خوبی هستی... خندید گفت من؟ گفتم نه پس من... گفتم خوش به حالت که هنوزم خوب موندی عین بچه ها صاف و ساده ای با یه تلخی خاصی گفت آره میسوزیم و میسازیم... عجب روزایی بود... با هم گفتیم و خنده امون گرفت... یکم سکوت کردیم که یهو وسط راه سعید ایستاد رو کرد به من و گفت: متین یادته...؟ گفتم مگه میشه یادم بره:

اون روز ها که بچه بودیم و میرفتیم مسجد،

بابای سعید بهمون میگفت: بچه ها، جواب بدی را با خوبی باید داد...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN