ظهر دلگیری meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

در قابلمه را برداشت، نفسی کشید... عطرشو حس کردم، بوی غذا رو که شنید، گفت باید خوب شده باشه، نمیخوام امتحانش کنم، میخوام هرچه بادا باد... قلبم درد می کرد زیاد نمی خواستم حرفی بزنم، با تمام وجود داشتم بهش نگاه می کردم و خیلی دلم میخواست توی اون لحظه میومد کنارم می نشست تا بغلش کنم... اینو از عمق وجودی که در هر دم، بارها تکرارش میکرد، میخواستم... خواستم تا صداش کنم، شروع کرد به گفتن داستان امروز... بی بهانه حرف میزد و میزد و میزد... من هم غرق نگاه. تا اینکه گفت متین! گفتم بله، فکر میکردم الان میخواد چیزی که دوست داشتم راجبش حرف بزنیم را بگه... اما گفت این غذا امروز بدجوری فکرمو مشغول کرده... گفتم چرا؟ گفت ببین گوش نمیدی ها، خب تا حالا نپختمش... خودش میدونه چقدر دوستش دارم، خودم میدونم چقدر دوستم داره ولی گاهی باید قید خیلی از صحبت ها را زد... گاهی باید به حرف دلمون حاشیه زد... حاشیه ی این دل بند زده، خیلی از یه بوسه ای که وقتی غذا را آورد سر سفره بیشتر بود... ولی... نقطه سر خط.

همیشه عادت داره قبل از اینکه غذا را شروع کنیم، دستهامو بگیره، یه نگاه از اون نگاه هایی که دوست دارم بکنه، بعد یه لبخند و حالا شروع... اما زد به دل من و غذا را کشید... سرمو پایین گرفتم و با اینکه راحت نبود، نقش چشمهای معمولی را بازی کردم... که ازشون نفهمه چه اشتباهی کرده... مخصوصا امروز... ولی همیشه همینطوره... همیشه وقتی یکی بیشتر از هر لحظه به ما احتیاج داره کنارش نیستیم... حتی نه عمدی باشه... انگار اون لحظه ی سکوتی که بهش نیاز داری همه ی حرفها به زبون میاد... ته دلم بود که بهش بگم از خودمون بگو... بیا قید این غذا را بزنیم... من از صدای تو مزه کنم تو از نگاه من... ولی باید خودش میگفت... دلم بیشتر از هر ظهر دیگه ای گرفته بود... حتی صبر نکرد مثل همیشه قاشق اول را با هم شروع کنیم... با دهن پر پرسید... از شرکت چه خبر؟ جوابی نداشتم بدم... لبخندی بهش زدم وشروع کردم به خوردن... عجب غذایی شده...!

«برگرفته از کتاب دومم - فصل پاره وقت - پاره وقت یک روز خانگی»

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN