▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
با غم نبودت چکار کنم با دل نرم و سفیدت با دستهای لطیفت با نگاه ناز و با نمکت با موهای ظریف و لختت کی دیگه انگشت کوچیکه امو
میگیره و قدم قدم میزنه با قدم های تازه پا گرفته
ات چکار کنم... چقدر زود از دستت دادیم چقدر دلمون واست تنگ میشه دل من که خیلی... مثل همین
الان... یادته تازه زبون باز کرده بودی... گفتی "آب بده" چه ذوقی کردیم واست... با اشکهای سرازیرم چکار
کنم... دلمون واست تنگ شده... دیگه نمیتونیم همدیگه را
بغل کنم دیگه نمیتونیم با هم بازی کنیم دیگه نیستی بچسبونمت به
سینه ام بگم "هــــــــــــــــــای دلم خنک شد" دیگه نیستی و یک روز تمومه
که صورت خیسی دارم با عکس هایی که باهم ازت
گرفتم چکار کنم... فاطمه جان... قند و شکرم یه دختر یک سال و اندی...
یه دختر ناز و خوشگل و شیرین و با نمک و بیشتر از هر چیزی شیطوووون... بی پروا و نترس و زرنگ و
دوست داشتنی... من که گریه کردنشو ندیدم (عزیز دلم) اما از همون بچگی خیلی زود
خندیدن یاد گرفت و چقدر هم زیبا ازش استفاده می کرد... وای که چقدر بوسیدمش، وای
چقدر بغلش کردم... چلوندمش... دنیا لیاقت داشتن تورو نداشت... برو که از دست بوس های سفت من راحت شدی «سعی کن اونجا راه رفتن یاد بگیری که هی نخوری به در و دیوار... نیافتی زمین و باز بخندی از افتادنت...» نمیگم چرا اینطور شد...
چون دیگه شد فقط میگم عروسکم تو بیشتر از این ها از
دنیا سهم داشتی ولی دنیا بیشتر از این از
تو سهمی نمی بره دل بزرگی می خواد که نبودت
توش جا بشه... دلتو بهم میدی فاطمه
جانم...؟ میدونم کل هستی داخلش جا
میشه... برای همیشه دوستت دارم... حرف آخر: کاشکی میشد برگردی... یا کاش میشد یه بار دیگه بغلت کنم... « به یادت نازنین کوچکم »
| Design By : MATIN |
