نیستی meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

امروز این تن از صبحی که بیدار نشد، می لرزید... 

دنیا مثل قدیم نیست... هر روز داره تنگ تر میشه... داره از وسعتی که نداشت، کمتر میشه...

همه ی این ها یک طرف... 

هفت روز هست که امیدی به دیدنت ندارم... 

هفت روز شد که دلیلی واسه بغل کردن ندارم... 

هفت روز میشه رغبتی به سلام کردن ندارم... 


میرم... 

میرم جایی که دل ها یه جور واقعی واسه همدیگه تنگ میشه... 

که بیقرار کسی نباشی که میخواد کمتر باهات باشه... 

میرم اما کسی واسه من لحظه های رفتنمو نمیشماره... 

مثل منی که از هفت روز پیش حساب لحظه به لحظه ی نبودتو کردم... 

جلوی این مردم نمیشه حتی گریه کرد... 

رفتم از دور ترین نقطه ی خاکی که دفنت کردند... 

نشستم و با صدایی که به گوش کسی نمی رسید 

گریه کردم...


باشه دیگه لحظه ای ندارم که شمارش کنم...

باشه به زندگی نداشته ادامه میدم...

دیگه چیزی نیست که گرفته باشم... رهاش کنم...

میشم یکی که بی تفاوته...

یکی که دیگه یکی نیست... میشم صد تا، هزار تا...

گور پدر چیزی که میخواستم بشم... نمیخوام باشم...

باشه... نیستم

باشه میرم

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN