▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
هنوز زمان چندانی نگذشته بود، همین که وارد پارک شدیم، لحظه ای مکث... هر دو ساکت شدیم... نگاهی به اطراف و صدای تعجب و اشتیاق بود که به زیر گنبد زبانه می کشید... یک هدیه، تنها... نوشته ای در کنار... بی هیچ ردی از عاشقی که تمامی عشقش را روی نیم برگی نوشته بود و به زندگی معشوقش تقدیم کرده بود... بی هیچ نگاه جستجوگری که پی گمشده ای باشد... گویی دنیایشان تیره و تار بود گویی امیدی در خواندن این کتاب عاشقانه نبود گویا تمام جهان تا باز شدنش، دهان بسته بود... در همان نزدیکی نشستیم... نشستیم و به جای عشق بیچاره انتظاری کشیدیم خبری نشد رفتیم... ساعتی بعد باز گشتیم شب شده بود قصه ی ما همچنان در سرمای شب تاریکش، انتظار دستان گرمی را می کشید...


| Design By : MATIN |
