تگرگ meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

من پشت پنجره ی آپارتمان ایستاده بودم و همچنان قطره های باران قصد خیس کردن شیشه را داشتند.

سایه ای انتهای حال، نزدیک میز شیشه ای، سنگینی می کرد...

هر دو از بحثی که داشتیم پشیمان بودیم، اما کسی قدم اول را بر نمی داشت. من می دانستم که مشکلی نیست و او در این فکر بود که ای وای، خراب شد... دیگر راه بازگشتی نیست... نا امیدانه به دیوار تکیه کرده بود و با نخ آویز گوشی اش بازی می کرد... من هم پشت به او مقابل پنجره بودم...

هوا ابری، ولی روشن بود...

مدت کمی از آشناییمان می گذشت... اما همین چند ساعت قبل، حرف های سنگینی به یکدیگر زده بودیم و این گفتگو، مانعی بود میان فضای ساکت و نمناک اتاق. و سرمای مرطوبی که از لای پنجره ی بزرگ اتاق، تنم را لمس می کرد و تا آن طرف خودش را می رساند... و او همچنان نزدیک در ایستاده بود...

گویی تمام تنم یخ زده بود و احساس درونم را منجمد می کرد... اما خالی از لطف نبود... یاد گرمای قلبی افتادم، که تا چند روز پیش در خود یافته بودم، بی اختیار دست ها را به هم کشیدم و از صدای مالش دستم آه عمیقی بلند شد...

هیچ یک حرفی به میان نمی آورد... حتی فکری هم به ذهنمان نمی رسید... اصلا و ابدا هیچ چیز جز همان صدای شدید تگرگی که شروع به باریدن کرد، به گوش نمی رسید... دانه های محکم و یخ زده ی تگرگ از شیشه ی این میان، توانایی گذر کردن نداشت... و این مرا یاد آنچه امروز ما بر سر خود آوردیم می انداخت... افکار و حرف های ما، این کار را با ما کرد...

احساس کلمه ها یخ بسته بود...

و هیچ حرفی به زبان جاری نبود...


ای کاش آن حرف های بزرگ تر از دهانمان را نگفته بودیم.


+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN