▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
سه ساعت پیاده روی کرده بودم خسته اما با نشاط از راه رسیدم خونه پر از مهمون بود... نگاهی کردم دیدم داخل آشپزخانه است... بهش گفتم: یه لحظه بیا کار دارم باهات با تعجب نگاهی کرد و اومد سمت اتاق... پیراشکی نوشت: با یک انسان عاقل که قبولش دارم مشورت کردم گفت ادامه اش را نذارم...
+ نگاشته شده در ساعت
نويسنده: متین| |
| Design By : MATIN |
