▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
شاه از تاجی که روی سرش بود راضی بود٬ درسته که زرق و برق تاج های طلا را نداشت ولی خب رنگ و شکلش همونطور بود چه خوب بود که چشماش همیشه باز بود... هیچ موقع خسته نمیشد ولی این بار شاه٬ چیزی توی دلش بود که نگاهشو خیره کرده بود٬ لبهاش گرچه حرکتی نداشت٬ ولی چیزی زیر اون ها زمزمه میشد... نشسته بود کنار پنجره٬ به جاده ی برفی که با رد پاها خودنمایی میکرد٬ چشم دوخته بود سرد و تنها؛ منتظر بود تا کسی از در بیاد... صدای باز شدن در آمد آیا خودش بود؟ شاه از خودش پرسید...
...
+ نگاشته شده در ساعت
نويسنده: متین| |
| Design By : MATIN |
