...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر سایه نباش سایه ازش پرسید: چرا من تاریکم؟ نیشخندی زد و راهی شد همینطور که قدم بر میداشت روکرد به سایه اش و گفت: چرا دنبال من میای، راه خودتو برو سایه وقتی خودشو ناتوان دید شرمنده شد، گفت: روم سیاه. . . + نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |
سایه نباش سایه ازش پرسید: چرا من تاریکم؟ نیشخندی زد و راهی شد همینطور که قدم بر میداشت روکرد به سایه اش و گفت: چرا دنبال من میای، راه خودتو برو سایه وقتی خودشو ناتوان دید شرمنده شد، گفت: روم سیاه. . . + نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |
سایه ازش پرسید:
چرا من تاریکم؟
نیشخندی زد و راهی شد
همینطور که قدم بر میداشت
روکرد به سایه اش و گفت:
چرا دنبال من میای، راه خودتو برو
سایه وقتی خودشو ناتوان دید
شرمنده شد، گفت:
روم سیاه. . .