تو که نیستی... همه چیز هست و هیچ نیست meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

«عکاس: خودم»

خورشید به ما پشت میکرد،

زمین زیر پای ما نبود

همدم ابر ها بودیم

وقتی برگشتیم به خانه...

نگاهی به بال انداختم و توی ذهنم این را دیدم که آتش از زیر و روی موتور سمت من زبانه می کشید... برای اولین بار، ترسی از سقوط نداشتم... میدونستم اصلا شوخی بردار نیست، ولی از ته دل خواستم که کاش همین الان نفس این غول آهنی به آخر میرسید، از ما خسته می شد، باری که برداشته بود را زمین مینداخت... 

خنده های خودم را میان جیغ و فریادهای خانواده ها می دیدم...

باز هم گفتم ای کاش...

نگاهم به افق بود... به آسمان و به ابرها... چه لحظه ی زیبایی

آسمان آبی

پر از ابر سفید و سبک بال

نرم و مرطوب...

هیچ دغدغه ای نبود... از زیباترین ساحل ها هم زیباتر

از همه جا وسیع تر

هر طرف تا بی نهایت...

...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN