«قرص ماه» قسمت اول meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

خیلی بدم میاد، ولی خب چه میشه کرد، دیگه از این زنگ بیدار شده بودم... باید گوشی را بر میداشتم، کافی بود دستمو دراز کنم...

. الو

_ سلام

. سلام

_ خواب بودی؟

. نه فقط یکم پای چشمام پف کرده!!

_ (خنده) ببخش، میشه عصر بیای بریم بیرون؟

. نه.

_ چرا؟

. چون همین الان عصره... بخوام بیام شب میشه دیگه...

_ شب

. شب چی؟

_ شب بیا بریم بیرون...

. کجا؟

_ حالا تو بیا

. خب من حالا نمیتونم بیام

_ منتظرتم

. باشه میبینمت...

_ فعلا

خیلی دلم میخواست، واقعا دلم میخواست برم بیرون امشب، مخصوصا با مهتاب...

مثل همیشه یکم صبر کردم که کامل از خواب بیدار بشم... یکم هم طول کشید تا آماده بشم... از خونه زدم بیرون، دوست داشتم تمام راه را پشت تلفن باهاش صحبت کنم... همینطور که به سمت خونه اش قدم میزدم، آسمون هم داشت قرص خورشید را فرو میداد، تا به یک خواب عمیق و تاریک بره... امشب قرار بود از اون شب های طولانی باشه.

یاد شبی افتادم که باهاش آشنا شده بودم، از یک کافه ی سه ستاره ی تازه تعمیر با بوی کمرنگی از پیشخون چوبی جلا خورده... و من به دختری نگاه می کردم که آخر سالن نشسته بود و تنهاییشو گویا با یک فنجون قهوه ی داغ و تلخ، شریک شده بود و خیلی عادی رفتار میکرد... ولی این خیلی غیر عادی بود... چون هیچکس، تنها، این موقع شب، اینجا، با یک جفت دستکش تیره، که یه دسته کلید از مابینش پیدا باشه نمیشینه و با خیال راحت اون میز سمت راستش که سه تا پسر آماتور با رفتای مسخره اشون خودنمایی می کردند را نادیده بگیره... و غیر عادی تر اینکه نگاهش به من افتاد و خیلی عادی به رفتار معمولی اش ادامه داد.

از نگاهش نمیشد فهمید که میخواد برم طرفش یا نه... ولی اون شب من به نگاه کسی توجهی نداشتم. من نه خوشحال بودم نه غمگین، نه عصبانی بودم نه هیچ... من فقط رفتم. رفتم سلام نکرده نشستم روبروش و برخلاف دیگران، هیچ تعجبی نکرد. واکنش خاصی هم نشون نداد... من هم چیزی نگفتم... نگاهی به اون سه تا پسر ناامید انداختم که با سر و صدای زیاد اونجا را ترک کردند...

سکوت همیشگی فضای اونجا را پر کرد، نگاهی کردم و متوجه این شدم که شیرشکلات سرد میخوره... یک فنجون کوچک شیرشکلات سرد، خیلی عجیب بود که چرا اینقدر معمولی رفتار میکنه...

ادامه دارد...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN