ستاره meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

دیشب وقتی کمی پشت در معطل موندم،

رو به آسمون کردم که با نگاهم به ستاره ها چنگ بزنم...

تا شاید یکی از این ستاره ها کنده میشد و میافتاد توی دست های من

ولی آسمون ابری بود.

منتظر حرکت ابرها بودم که در باز شد و منو بغلم کرد.

گفت خوش اومدی...

گفتم علیک سلام.

خندید 

مثل همیشه که وقتی میخنده منم خنده ام میگیره.

با هم داخل شدیم دستش دور کمرم حلقه شده بود.

خونه ی زیبایی داره، تنها زندگی میکنه ولی با سلیقه چیده شده

کمی گفتگو کردیم که نم نم خسته شد... من به حرف زدن ادامه دادم، چون میدونستم که اگه سکوت کنم؛ میفهمه و نمیخوابه...

مدتی گذشت تا مطمئن شدم خوابش برده... بغلش کردم گذاشتمش روی تخت 

وقتی سرمو برگردوندم، نگاهم از پنجره افتاد به آسمون صاف، که

یهو یه ستاره بهم چشمک زد!

....

«م.ر متین»

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN