▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
یه روز یه نفر از دور یه ستاره ای را دید ستاره خیلی قشنگ بود تو دل شب میدرخشید و میخندید اون یه نفر تصمیم گرفت با خودش بره پیش ستاره بارشو بست و رفت و رفت و رفت هرچقدر نزدیک تر میشد گرمای ستاره را بیشتر حس میکرد اولش خوشایند بود از اون فضای سرد و بی روح جداش میکرد یکم که نزدیک شد سرعتشو کم کرد چون صورتش داشت میسوخت تازه فهمیده بود ستاره یه گوله ی نور نیست ستاره داره میسوزه آتیشه هرچقدر خواست جلو بره نتونست همونجا ایستاد و با خودش گفت یعنی برگردم؟ ولی من ستاره را میخوام خیلی قشنگه یکم که فکر کرد تصمیمشو گرفت گفت ستاره ستار جواب داد بله گفت دارم از آتش سوزانت میسوزم ولی میخوام بهت نزدیک
بشم میشه آتشتو کم کنی؟ ستاره آتشو کم کرد رفت جلو جلو تر هرچی پیش میرفت ستاره اتششو کمتر میکرد حالا دیگه رسید به ستاره اش طوری که راحت بغلش کرد... ولی ستاره خاموش شده بود بعضی از ماها ستاره ایم
| Design By : MATIN |
