«سرزمین کفر» meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

سرزمین کفر،

اگر گوش تو از حرف مردمانت پر نیست، بگویم؟

اگر مدعی خون پدرانمان نیستی، بگویم؟

...

سالهاست مشکلاتمان را با فریاد و ناسزا به هم نسبت می دهیم،

در حالی که تو با گفتمانی حل می کنی...

راز بیداری ات را به ما بگو، سرزمین کفر

مایی که، سرهایمان درد نمی کند و با چهار متر پارچه می بندیم...

هرکه حرف حقی زد، به ریشش می خندیم

ریشه ها را می کنیم و ساقه را به تکه ای چوب خشک می بندیم

زنده رود هم که زایید و مرد

بگو آسمانت چه غم بزرگی در دل دارد که بی وقفه می بارد

ما که بی دردیم...

سرزمین کفر،

چه قلب سخاوتمندی داری، که فرش سبز رنگ خود را زیر پای مردمان می گذاری

چه مادر مهربانی هستی که قله هایت را لباس سپید می پوشانی

راز بیداری ات را به ما می فهمانی؟

سرزمین کفر،

شاید اینجا کاغذ های چاپ رنگی شده ارزشش از سیاه و سفید شما کمتر باشد

ولی ما هم خوشبختی های خودمان را داریم

بهای زندگی را ده برابر آن می دانیم

طلای رنگ پریده را بیشتر از شما خریداریم

گاری های گران قیمتی را سواریم

خلاصه هر دری که می بندند

ما راه فراری داریم

اما مشکل اینجاست

که یک قاچ از جهان به ما داده اند و ما تمام آن می خواهیم

 

آه، سرزمین کفر،

مردمانت از ما مسلمان ها، انسان ترند...

شاید بی خدا بودن، بهتر از خدای خود بودن است...

+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN