کوچه هایم را غرق شادی کن meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8">


▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲

...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر

کوچه هایم را غرق شادی کن

این را می گفت و میرفت، 

بی هیچ کم و کاستی...


صبح که میشد

رو برویم ایستاده بود

نگاهش را به چشمانم خیره می کرد...

کمی صبر می کرد...

لقمه در دهانش غلت می خورد و من

آرام نشسته بودم


آخر این من بودم که ایستاده،

قدم ها را تماشا می کردم

از بلند ترین پنجره ی این حوالی

جایی که رویی به سمت آن

بر نمی گشت


و من از پشت فضایی شوم

صدای تکه تکه ای را می بلعیدم:

که من از قلب خودم

بیزارم...


+ نگاشته شده در ساعت نويسنده: متین| |


Design By : MATIN