▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
از
اونجایی که اعصاب نداشتم... همین که متوجه شدم به من خیره شده، بهش پرخاش کردم و
گفتم: «چیه؟!» اون هم سرشو انداخت پایین و یه چند بار زیر چشمی نگاه کرد، تا دیگه
رومو ازش برگردوندم. تو حال خودم بودم که اومد کنارم، نزدیک نرده های آبی رنگ پارک
ایستاد و گفت: میشه دو دقیقه از وقتتونو بگیرم... هنوز حرفش تموم نشده بود که با
یک حالت خشن و تندی بهش نگاه کردم، هول کرد و گفت «بفرمایید پاستیل!» یک بسته
پاستیل متوسط زرد رنگ، با محتویات خرسی شکل دستش داشت و اونو سمت من گرفته بود و
من داشتم به این فکر میکردم که طوری بزنم زیرش که مچ دستش بشکنه، یا وادارش کنم که با پلاستیکش همشو بخوره... ولی خب اونجا یک مکان عمومی بود و من فقط گفتم «نه...
نمیخام.» یخورده خودشو جمع و جور کرد و داشت به سختی آماده میشد واسه حرف زدن که
گفتم دو دقیقه ات تموم شد و رفتم. دنبالم
اومد و یکم از من فاصله گرفته بود و گفت: من نمیخواستم مزاحمتی ایجاد کنم منظوری
هم نداشتم از اینکه داشتم نگاهتون میکردم فقط یک چیزی نظرمو جلب کرد... فکر
کردم لباسم ایرادی داشته که گفت: «چهره ی عصبانی شما واسم جذابیت خاصی داشت» بهش
گفتم: «نابغه واسه شروع این چیزها باید بگی من از لبخند شما خوشم میاد یا دوست
دارم همیشه شاد ببینمتون... میفهمی چی میگی؟ داری میگی خوشم میاد عصبی باشی.» من
خیلی سریع راه میرفتم و اون تقریبا دنبال من میدوید. همینطور که نفس نفس میزد گفت:
«شاید منظورم اینه وقتی عصبانی بودنتون اینقدر به دلم نشسته... واسه خنده هات»
نذاشتم حرفش تموم بشه، (نا سلامتی خودم ختم این حرفام...) ایستادم و گفتم: «هی! ما فقط
خنده و گریه نیستیم.» خیلی حالت جالبی داشت، هم دلش میخواست به صحبت کردن ادامه بده، هم یک واهمه ی خاصی داشت از من، یا از خودش، حرفاش... اون لحظه هیچ کدوم واسم مهم نبود... فقط میخواستم دست از سرم بر داره... گفتم برو حوصلتو ندارم، تلاشتو کردی... دیگه دنبالم نکرد و همینطور که ازش دور میشدم گفت: «همیشه میاین اینجا؟» گفتم: «وقتایی که اعصابم خرابه» گفت: «خوبه، ادامه اش واسه فردا!» ادامه دارد...
| Design By : MATIN |
