▲▼▲ بدترین پسر دنیا ▲▼▲
...توي اين دنيا زنده بودن چقدر سخته... خوب بودن سخت تر
داخل
باشگاه مشغول وزنه زدن با هالتر بودم كه امیر سوالى راجع به حركت بعدى كه مربوط به
كتف و شانه بود پرسيد، یکم تعجب کردم که چرا این حرکت؟ آخه واسه دستش اصلا مناسب
نبود... بعد از
اينكه پرس سينه تمام شد، سراغ دمبل ها رفتم كه يكهو كتف امیر از جا دراومد و داد
زد متييييين كتفم... زير
بازوهاشو گرفتم كه نشست روى نيمكت و از درد زياد صورتش سرخ شده بود و مثل مار به
خودش ميتابيد. سريع بچه
ها به اورژانس زنگ زدن كه تا اومد بياد دوستم از شدت درد به آه و ناله كشيده شد و
وقتى آمبولانس رسيد دستش را كه كاملا بى اختيار و بدون قدرت حركت، روى دست من بود
گرفتن و خواست كه به قول خودشون جا بندازن كه فرياد امير باعث شد دست نگه دارن و
فهميدن كه كار از اين حرفها گذشته... به هزار
زحمت و درد دستشو ثابت كرديم، كتفش و بازوش روى دستم و آهسته آهسته به سمت ماشين
رفتيم. متاسفانه
راهپله ى مارپيچى باعث ميشد كه برانكارد امكان استفادش نباشه. توى راه بر خلاف
عادت آمبولانس ها نه آژيرى بود و نه سرعت و هيجانى... بلكه بلعكس با آرامترين سرعت
ممكن حركت می كرديم و سر هر دست انداز و تپه اى (سرعتگير) كه ميرسيديم... فضاى
ماشين پر ميشد از فریاد امير... كوچكترين
حركتى درد شدیدى به همراه داشت، رشته هاى عصبى دستش ملتهب و حساس شده بود و لرزش و
حركات غير ارادى شدت گرفت، تا اينكه رسيديم به بيمارستان و متوجه شديم مهندس حمال
اين مجموعه ساختمان اورژانس را يك طبقه بالا ساخته و امبولاس بايد از يك سراشيبى
مخوف خودشو به در بيمارستان برسونه كه شكر خدا عمليات با موفقيت انجام شد. وقتى وارد
بخش شديم، دست امير هنوز روى دست من بود چون از جا در اومده بود و نميتونست نگهش
داره. مسئول آمبولانس هم كه دلش نسوخته بود، با عجله برانكارد ما را هول ميداد كه
به شكنجه ى بيمار بعدیش برسه. اولين
چيزى كه موقع ورود نظر دكتر را جلب كرد و براى من به شدت تاسف بار بود اين بود كه
مريض و همراه مريض با شلوارك ورزشى هستند و اين بر خلاف شئونات اسلاميست (اصلا در
مواقع اضطرارى از نظر اسلام اينطور نيست) ولى از اونجايى كه در مملكت ما همه واسه
خودشون رساله ى متحرك هستن، دكتر اجازه ورود نداد و ما را داخل يك اتاق ديگه به
اسم اتاق عمل سر پايى بردن كه بيشتر شبيه انبار بود! البته وقتى به قسمت راديولوژى
رفتيم و منظره و مكان اونجا را ديدیم، فهميدم اتاق عمل سر پايى لژ نشين اين كاخ
بوده و ما الان اومديم طويله براى عكسبردارى! بگذريم... يك
پرستار كه بهتره بگيم "سگ استار" بود اومد و پرونده اى داد به من و گفت
برو شماره بگير... رفتم
پذيرش كه طبق معمول مسئول مربوطه در حين انجام وظيفه رفته بود كارهاى واجبتری از
قبيل لاس زدن با پرستارها و ديد زدن همراهان مريض ها انجام بده... بعد از دقايقى
اومد و بدون اينكه حتى به روى خودش بياره كه من اونجا هستم، شروع كرد با خانم
همكارش خنده و كركر كردن..! من هم
منتظر اونجا ايستاده بودم كه اين ها را شنيدم اينجا
تگزاسه آخرالزمان
شده غيرتم
خوب چيزيه حاجى عمو برادر سيد يهو زد
سر شونه ام... تقريبا
ده دقيقه اى ميشد كه توسط پذيرش بيمارستان ناديده گرفته شده بودم و يهو يكى زد سر
شونه ام و گفت: دادا
اينجا لس آنجلسه؟ برگشتم
با حال تعجب نگاهى كردم و گفتم: بله!؟ كه متوجه
شدم به شلوارك ورزشيم اشاره اى كرد و گفت اين چه وضعشه اومدى بيرون گفتم با
اورژانس اومدم گفت حيا
ندارى؟ گفتم
مريض اورژانسى داشتم متوجه لباسم نبودم. درك نميكنى؟ گفت به
هر حال با اين وضع نبايد ميومدى برو شلوار بپوش. من هم كه
از اين برخورد احمقانه ناراحت بودم گفتم: شلوارتو
بده تا بپوشم... بالاخره
مسئول پذيرش متوجه حضور بنده شدند و با اخلاق گند خود اطلاعاتى گرفتند و كارهاى
ادارى مربوطه انجام شد. وقتى
برگشتم پيش امير خيلى درد داشت و باز زير كتفشو گرفتم. و منتظر دكتر مسلمانى شديم كه
خلاصه ى اسلام را در شرت ما دو نفر ميديد..! بعد از
نيم ساعت انتظار پرستارى آمد و با كج خلقى تمام پرونده را برد و چندى بعد مسئول
حمل و نقل تخت كه مرد زحمتكش و با اخلاقى بود آمد و باهم تخت را به سمت بخش برديم
كه يكهو، سگ نگهبان دژ مستحكم اسلام، دكتر مسئول بخش، پاچه ى نداشته ى ما را گرفت، و شروع
كرد به گفتن اينكه اين چه
وضع اومدنه!!! برو يه
چيزى بپوش... لباسشو بپوشون... امير كه
حتى از شدت درد توان حركت نداشت گفت آخه چطورى؟ يه ذره فكر كن كتفم در اومده از جا... دكتر
احمق كه حرفش را منطقى دید گفت يه لباس بيمار بديد بپوشه كه البته امير نميتونس
حركت كنه و فقط انداخت رو پاهاش. بعد دكتر
رو كرد به من و گفت خجالت نميكشى؟ با اين
وضع نميتونى بياى داخل، برو بيرون اينجا زن
مردم واستاده (!!!!!!!!!!!!!) زشته حيا
كن! آخر به
زور گشت پليس و نگهبانى منو از بيمارستان بیرون كردن. كه يه موقع مادر آقايون
تحريك نشن! شب سردى
بود و سوز زمستون، تا مغز استخون ميزد. برادر
امير زنگيد و حالشو پرسيد و من گفتم بيرونم... وقتى علتشو پرسيد شروع كردم بلند بلند
شرايطو گفتن و اينكه اينجا پر از هوس بازهاييه كه نميتونن خودشونو كنترل كنن.. و اين
وسط هم هركى رد ميشد يه چند دقيقه اى به اندام س...سى و شه.وت انگيز بنده زل ميزد
كه شكر خدا «فقط بيست سانت از ساقش» معلوم بود. (ديگه
استخر و آستين كوتاه تعطيل!) بلند
بلند داشتم آنچه لايقش بودند، ميگفتم كه متوجه شدم پنجره پشت سرم بازه و همه داشتن
به من نگاه ميكردن و خوب بود. چون ديگه وجدانم راحت شد كه غيبتشون هم نشد!! چون
داشتم از سرما يخ ميزدم رفتم داخل و به خاطر نگرانى و عصبانيت ديگه وارد بخش شدم
تا رسيدم به اتاق امير. تازه به هوش اومده بود و كتفش سر جاش بود و ميتونست حركتش
بده. يخورده
باهاش حرف زدم كه متوجه شدم خيلى از خدمه به خاطر حضور من با شلوارك حالى به حالى
شدن و از ترس اينكه كسى كنترلشو از دست نده و همينطور كه تا الان جامعه اسلامى حفظ
ظاهر كرده باقى بمونه، رو تختى كنارى را برداشتم و پيچيدم دور تنم. امير
هنوز نفهميده بود كه بيهوش بوده و الان همه چى مرتبه. كتفش به خاطر كشيدگى هاى
قبلش دردى گرفت و اينجا بود كه من يك "فرشته" را از نزديك ديدم يك پرستار
وارد اتاق شد و شروع كرد همدردى و دلدارى دادن. اين زن چنان دلسوز و مهربان بود كه
گويا محبت ده مادر را يكجا داشت و نثار پسر مردم ميكرد و چنان اخلاق خوشى داشت كه
به محض ورودش و ديدن نوع برخوردش و اينكه با امير مثل پسر خودش رفتار ميكرد تمام
عصبانيت و نگرانى های من فروكش كرد دلم
خواست بوسه به دستاش ميزدم در مقابل
تمام محبت هايى كه دیده بودم مهربانى
اين دختر مثل خورشيد خودنمایی میکرد. پاك زلال با قلبى
رئوف و لطيف زبانم
بند آمده بود كه گفت دامن پوشيدى!؟ خنديدم
ازش تشكر كردم و رفت بى تكلف
بود و بى توقع انتظار تشكر
هم نداشت دوست
داشتم در اون لحظه با ارزش ترين چيزى كه ميخواست را، من داشته باشم و دودستى
تقديمش ميكردم... طلا،
پول، شهرت، علم و مقام و هرچی كه میخواست... ولى
متوجه شدم كه اون چيزى كه ميخواست داشت "دل
همه ى ما" با تماى
دعاى خير همراهش با تمام
آرزوهاى موفقيت با اين
اميد كه بهشت را براى تو ساخته اند تويى كه
با شنيدن اين حرف مغرور نميشى... به خودت
نميبالى و من در
عجب از اين كه چگونه اين قلب مهربان را دارى... فكر
ميكردم دلم درياست و فهميدم براى كهكشان درون سينه اش اسمى نميتوان گذاشت دلشان
روشن شد... كسانى كه
او را ميشناختند... حتى به قدر يك سلام سلام فرشته ... «واى
بر اين مردمى كه در بخش اورژانس بيمارستان، با ديدن ساق پاى زخمی و پر از موى يك
پسر تحريك جنسى ميشوند. اكنون
ميفهمم چرا يك دختر از ترس اين حيوان هاى در پوست انسان، امثال اين دكتر ها و گشت
هاى آل.ت پرست و حرامى، يك پارچه ى سياه و ضخیم بر سر ميكند. هر چند
براى كسى كه با ديدن يك مرد تحريك شود و آن زن شوهردارى كه قلبش بلرزد، ديوار
فولادى هم مانعى نميشود ذهن خراب
و قلب مريض، درمان ندارد»
| Design By : MATIN |
